ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
136
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
بردند و بدون مانع راهها را گرفتند و لشكرگاه « سرخاستان » را تصرف و برادرش شهريار را اسير كردند چون شب فرا رسيد مردم از ادامه هجوم و تاخت بازماندند . حسن هم شهريار را كشت . « سرخاستان » بطور اختفا راه فرار گرفت . سخت تشنه شد از اسب پياده شد كه آب بنوشد . اسب خود را بست يكى از اتباع او بنام جعفر او را ديد . « سرخاستان » فرمان داد : اى جعفر به من آب بده نزديك است از تشنگى بميرم . جعفر گفت : آب ندارم كه به تو بدهم . جعفر گويد ناگاه چند تن از اتباع من ( كه گريخته بودند ) به من پيوستند . من به آنها گفتم : اين شيطان ما را دچار هلاك كرده چرا ما نبايد او را بكشيم و نزد سلطان ( سلطان بمعنى سلطهدار است ) مقرب شويم و براى خود امان بگيريم . ما بر او شوريديم و او را گرفتيم و بند كرديم . او گفت : از من صد هزار درهم بگيريد و آزادم كنيد . عرب بشما چيزى نخواهد داد . گفتند : مال را بده گفت : با من به خانه خودم بياييد كه مال را بدهم و من سوگند ياد مىكنم كه چنين كنم . آنها قبول نكردند آنها او را بسپاه معتصم بردند ناگاه يك دسته از سواران حسن به آنها رسيدند او را از آنها گرفتند و آنها را زدند او را نزد حسن بردند امر داد بكشند كه كشتند . يك مرد عراقى و عرب بنام ابو شاس شاعر و ملازم سرخاستان بود كه اخلاق عرب را به او بياموزد . چون سپاه عرب هجوم برد و پيروز شد تمام اموال ابو شاس را غارت كردند و او با تغيير وضع و لباس سبوئى بر دوش و جامى در دست گرفت و خود را به صورت سقا درآورد ( كه از قتل مصون بماند ) . فرياد مىزد آب سبيل است و با آن حيله گريخت . از خيمه منشى حسن ( كه امير كل باشد ) گذشت اتباع آن منشى او را شناختند نزد منشى ( كاتب رسائل حسن ) بردند نسبت به او احسان كرد و دلدارى داد . به او گفت : چند بيتى در مدح امير بگو . گفت : به خدا قسم در قلب من